تبلیغات
خبرنامه بازاریابی - ملاقات با یك دوست قدیمی
خبرنامه بازاریابی
گاهنامه ای رو به دنیای بازاریابی ، تبلیغات ، مشاوره و آموزش بازاریابی

بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 16 خرداد 1390

 خبرنامه بازاریابی

بالاخره قرار بود بعد از مدتها ملاقاتی با او داشته باشم. برای این ملاقات از مدت ها قبل برنامه ریزی كرده بودم، اینكه چه بگویم و چه نگویم؟ چگونه آغار كنم ؟ و... می دانستم افتخار بزرگی است و من جزء معدود افراد خوش شانس كه می تواند او را در این شلوغی روزگاران بیابد . هوا ملتهب بود و نفس من مانند تیك تیك ثانیه به شمارش افتاده بود. نگاهم به سمت درب رفت. مردی درشت اندام با قامتی متوسط و موهای جو گندمی. خودش بود . از آخرین باری كه او را دیده بودم فرق چندانی نكرده بود. تنها موهای سرش كمتر شده بود و شكم اش برجسته تر. ایستادم به نشانه سلام. مرا دید و به سر میز من آمد.بعد از سلام و احوال پرسی روبرویم نشست. عذر خواست كه دیر كرده . گفتم زیاد مهم نیست . با خنده ای گفت دیگر عادتمان شده. هرجا كه می رویم با اندكی تاخیر . گفتم شما هم اعتقاد دارید كه این نشانه پرستیژ اجتماعی  است ؟ خندید و گفت اصولا دنیای كسب و كار ،متفاوت است. این مسایل جزء حاشیه اند. با تعجب پرسیدم حتی برای یك ملاقات سر نوشت ساز ؟ خندید و گفت بهتر است از مسایل اصلی شروع كنیم. فهمیدم كه در تجارت مسایل اصلی تری نیز وجود دارد. گفتم از دنیای تجارت چه خبر؟ گفت : تجارت ، یك نوع دوئل است. قبل از آنكه دیگری به تو شلیك كند ، تو باید او را به زانو در آوری. گفتم یعنی رابطه برنده بازنده؟ پس این دیگر چه تجارتی است ؟ مگر نه این است كه هر  بیزینسی باید ارزش زا باشد؟ پوزخندیدی زد. اطمینان دارم . اصلا شباهتی به خنده نبود. گفتم شما كه خود آدم تحصیل كرده ای هستید. بادی به قب قب انداخت و با غرور تمام ، سینه را صاف كرد و دستی بر كمر زد و گفت : تجربه هفده ساله در تجارت خارجی و داخلی آن هم در سنین میان سالی بهتر است از تجربه ده ساله در دانشگاه آن هم در سنین جوانی.  با تعجب پرسیدم : یعنی تحصیلات ... حرفم را برید و ادامه داد : ببین تو اصلا برای تجارت مناسب نیستی. برای تجارت باید اما و اگر ها را كنار گذاشت . باید بتوان دروغ گفت ، تكذیب كرد‌، ابهامات را تحمل كرد و چیزی نگفت ، باید قوی بود . نباید خیلی منطقی و خیلی حسی فكر كرد. باید دید و چیزی نگفت ، شنید و حرفی نزد. اگر می خواهی بمانی باید اندیشه پولادین داشته باشی.

حرف هایش با غرور بود. مثل همیشه نبود. تغییر كرده بود. نمی دانم روزگار تغییر داده بودش یا برخورد با آدم های مختلف.

گفتم پس جایگاه مباحث علمی كجاست ؟ گفت همه اینها كشك است. از ادبیاتش تعجب كردم. تغییر كرده بود. ادبیات كوچه بازاری بود نه حرفه ای. ادامه داد... علم نسبی است. تو باید در باره جایگاه آدم ها صحبت كنی نه جایگاه علم و... من تمام كتب تجارت را خوانده ام. از الف تا ختم كلام. قوانین آن را خوب می دانم.  با خود فكر كردم كه شاید منظورش من باشم .گفتم خوب جایگاه آدم ها به چیست ؟ با غرور تمام گفت : به موقعیت اجتماعی ، به تحصیلات عالیه ، به سود كردن در  هر معامله و... گفتم برایم دور از ذهن بود كه شما به عنوان یك معلم همه را بگویید جز آن چه كه باید بگویید. پس شخصیت آدم ها كجاست ؟ جایگاه انسانیت ؟ باز هم پوزخندی زد . با خود احساس كردم چقدر به آنچه كه می گوید اطمینان دارد، چقدر  دنیای مادیات آدم ها را به راحتی تغییر می دهد ، چقدر آدم ها مغرور می شوند به نداشتن ها و داشتن ها را هم چون گوهری ، نشان می دهند ، من قرار بود از او چیزهایی بیاموزم اما افسوس ....

 گفتم : من مثل هنری مینتزبرگ طرفدار بعد هنری مدیریت هستم. و فكر میكنم مشكل دنیای كسب و كار امروز،مدیریتی است نه اقتصادی. من حتی فراتر از عنصر مدیریتی سازمانها به دنبال رهبری هستم. دقیقا عین مینتنزبرگ كه می گوید باید مدیران خود شیفته اجرایی از دپارتمان های مدیریتی بیرون شوند و جای آنها رهبرانی قرار گیرند كه درگیر شوند ، نترسند ، به جریان بیندازند ، انگیزه بسازندو... بازهم حرفم را قطع كرد. وقتی حرف می زد احساس میكردم  دو تیكه آهن را بهم می سایند. گفت علم یا هنر ، مساله تنها یك كلام است . دنیای واقعی از آنچه تو خوانده ای بیشتر از اینها متفاوت است. تقابل دید من با دید تو ، مانند انتخاب مكان این گفتگو است. یادم آمدمن گفتم یك مكان آرام و ساكت ، با تقارن سنت و مدرنیته ، اما او بهانه آورده بود و گفته بود نه  ، فقط یك مكان با معماری شیك و آدم های شیك. دوره سنتی ها سر آمده . و ادامه داد تو تنها می توانی بسازی و ایجاد كنی اما نگاهت تجریدی است . برای اداره كردن ناتوانی. باید دنیای كسب و كار را از نزدیك حس كنی ، آنگاه خود خواهی فهمید كه حرف های تو ، فانوس رو به باد است. در این هنگام به ساعتش نگاه كرد و گفت باید بروم. بقیه گفتگوها برای وقتی دیگر. و رفت. بعد رفتن او كیف دستی ام را برداشتم و بیرون زدم. به یك لحظه هوا طوفانی شد. نم نم باران در راه بود. به برگه ای كه پر بود از سوالات ناتمام نگاه كردم.... كاغذ از دستم رها شد و در باد پیچید. صدای زنگ گوشی همراهم را میشنیدم. روی پیغام گیر بود .صدای دوستی كه می گفت : چرا گوشی تو جواب نمی دادی ؟ امیدوارم مذاكرات اولیه خوب باشه ، فردا باید بریم برای اقدامات بعدی  .....

من به آغاز زمین نزدیكم

نبض گل ها را میگیرم

آشنا هستم با سرنشتر آب ، عادت سبز درخت

روح من در جهت تازه اشیا جاری است

روح من كم سال است

روح من گاهی از شوق ، سرفه اش می گیرد

روح من بیكار است

قطره های باران را ، درز آجرها را ، می شمارد

روح من گاهی ، مثل یك سنگ، سر راه حقیقت دارد.

چیزهایی هست كه نمیدانم

می دانم سبزه ای را بكنم خواهم مرد

می روم بالا تا اوج ، من پر از بال و پرم

راه می بینم در ظلمت ، من پر از فانوسم

من پر از نورم و شن

و پر از دار و درخت

پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج

پرم از سایه ی برگی در آب

چه درونم تنهاست.

 




طبقه بندی: حیاط خلوت بازاریابی، 
ارسال توسط محیا پورسلیم
آرشیو مطالب
همراهان
پرتال اخبار دانشگاهی راهكار مدیریت
تبلیغات
blogskin