تبلیغات
خبرنامه بازاریابی - سطر آخر
خبرنامه بازاریابی
گاهنامه ای رو به دنیای بازاریابی ، تبلیغات ، مشاوره و آموزش بازاریابی

بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 31 تیر 1390


باز هم نقطه سر خط و همه چیز دوباره از نو آغاز می شود. كاغذهایم را دسته می كنم. روی تخت دراز می كشم و آسمان را برعكس می بینم.

چشم هایم را می بندم  و یاد آن روزهایی می افتم كه این حیاط پر بود از زندگی . صدای دنبال بازی ها ، مادربزرگ با آن صدای مهربان همیشگی كه می گفت بچه ها مراقب باشید. پدربزرگ كه قربون نوه هایش می رفت. من به سوی او دست دراز می كردم كه بیا با من بازی كن. او می خندید و برای آنكه دلم را نشكند دنبالم می كرد...

از دور صدای اره برقی هیزم شكنانی می آید كه درختان را قطع می كنند. صدا هی نزدیكتر می شود.  بعد هربار صدای ممتد، یكی می افتد. چقدر نزدیكند. این حیاط بدون درختان بلند و قدیمی اش. درختانی كه پدربزرگ كاشته بود. با دستان كهربایی اش. بعد او هیچ كس به یاد آنها نبود. یاد باغچه ، یاد گلدانهای مادربزرگ. به سر ختم او همه پژمرده بودند و شكسته. و سهم ما بچه های دیروز تنها گریه. صدای مادربزرگ در گوشم نجوا می كند. می بینمش. نزدیك خودم همینجا در حیاط. دارد حیاط را آب می دهد. با همان لبخند همیشگی می گوید “دخترم سرما نخوری. من كه رفتم چفت درب را بینداز. خواستی بری یادم بنداز از زیر قرآن ردت كنم. پشت سرت آب بپاشم. رفتن بدون روشنی شگون نداره.” با تعجب صدایش می زنم. به سمت من باز می گردد و تنها سهم من لبخندش است...

یك فوج كبوتر سپید از بالای سرم می گذرند و كنارم روی زمین می نشینند. دانه هایی را كه مادربزرگ برایشان پاچیده بود به سرعت نوك می زنند. به ناگهان بادی نعره می زند و كاغذهایم را به هم می ریزد. كبوترها پرواز می كنند. من می دوم دنبال رد پای كاغذهایم....

چقدر كار ناتمام دارم كه باید انجام دهم. بعد رفتن یعنی ممكن است ؟

 صبح زود است ، به مشامم بوی درختان مرده می آیند. بوی لاشه های درختان كه فریاد می زنند. من صدایشان را می شنوم. پدربزرگ هم همینجاست . با من . غمگین است مثل من. دلش به حال درختان می سوزد. همیشه می گفت وقتی كودك بود آن ها را كاشته است....

 صدای كلاغی سكوت حیاط را در هم می ریزد. مردی به حیاط می آید. دستانش بوی مرگ می دهند. می خواهد درخت كاج را قطع كند. همانی كه داربست تاب بازی ما بود. یك اشك از گوشه چشمان مادربزرگ می چكد آرام . آن را پاك می كند. اما من آن را می بینم. مرد از كنار ما عبور می كند. گویی ما را نمی بیند. من با او حرف می زنم اما صدای مرا نمی شنود...

چقدر كارناتمام دارم كه باید انجام دهم. باید شمعدانی ها را آب دهم. آنها را در حیاط پشتی بگذارم تا كسی آنها را نبیند. آنها تنها دارایی من هستند. باید لباس سپید را  به تن كنم. مو هایم را شانه زنم ،گل های یاس را در حوض بیندازم. این كار هرروز مادربزرگ بود. این حیاط باید هنوز هم بوی یاس دهد...

هنوز برگه هایم را كامل نكرده ام. صفحه آخر نیست. نگاهی به دورم می اندازم. بالای درخت كاجی است كه مردان سیه پوش او را بیرون می برند. می دوم كه كاغذ را بردارم. اما نمی توانم. درخت كاج مرا می نگرد. با همان نگاه كودكی. فریاد می زنم. اما بی فایده است. هیچ كس مرا نمی بیند. هیچ كس صدایم را نمی شنود...

چمدانم را بسته ام. آماده ام برای رفتن. هنوز هم كارهای ناتمام دارم. هنوز سطر آخر كامل نیست. هنوز صفحه آخر پیدا نشده. نمی دانم فردا كه چشمانم را باز می كنم كجا هستم. چمدانم را بر می دارم. مادر بزرگ با همان نگاه نگران پشت سرم آب می ریزد. سه بار از زیر قرآن ردم می كند. و آیة الكرسی می خواند برایم. پدربزرگ پیشانی ام را می بوسد. در گوشم چیزی می گوید. هیچ كس نمی فهمد. دلم آرام می گیرد.

چقدر كار ناتمام دارم كه باید انجام دهم. بعد رفتن یعنی ممكن است ؟

حیاط خانه ی ما تنهاست

حیاط خانه ی ما

درانتظار بارش یك ابر ناشناس

خمیازه می كشد

و حوض خانه ی ما تنهاست

 




طبقه بندی: مجموعه داستانك های من، 
ارسال توسط محیا پورسلیم
آرشیو مطالب
همراهان
پرتال اخبار دانشگاهی راهكار مدیریت
تبلیغات
blogskin